تبليغاتX
کاغذ مچاله

کاغذ مچاله

"به یادش و به یاریش"

عروس عادي: با اجازه بزرگترها بله (اين اصولا مثل بچه آدم بله رو ميگه و قال قضيه رو ميکنه.)

عروس لوس: بع..........له!
عروس زيادي مؤدب: با اجازه پدرم، مادرم، برادرم، خواهرم، دايي جون، عمه جون،...، زن عمو کوچيکه، نوه خاله عمه شکوه، اشکان کوچولو، ... ، مرحوم زن آقاجان بزرگه ، قدسي خانوم جون ، ... ، ... (اين عروس خانوم آخر هم يادش ميره بگه بله واسه همين دوباره از اول شروع ميکنه به اجازه گرفتن ... !)

عروس خارج رفته: با پرميشن گريت ترهاي فميلي ... اُ يس

عروس خجالتي: اوهوم

عروس پاچه ورماليده: به کوري چشم پدر شوهر و مادر شوهر و همه فک و فاميل اين بزغاله (اشاره به داماد) آره.... ( وضعيت داماد کاملا قابل پيش بيني است)

عروس هنرمند: با اجازه تمامي اساتيدم، استاد رخشان بني اعتماد، استاد مسعود کيميايي، ...، اساتيد برجسته تاتر، استاد رفيعي، ... ، مرحوم نعمت ا.. گرجي ، شير علي قصاب هنرمند، روح پر فتوه مرحومه مغفوره مرلين مونرو، مرحوم مارلين ديتريش، مرحوم مغفور گري گوري پک و ... آري مي پذيرم که به پاي اين اتللوي خبيث بسوزم چو پروانه بر سر آتش ...

عروس داش مشتي: با اجزه بروبکس مُجلي نيست من که پايه ام ...

عروس زيادي مؤمن و معتقد: بسم ا.. الرحمن الرحيم و به نستعين انه خير ناصر و معين ... اعوذ با... من شيطان رجيم يس و القرآن الحکيم .... الي آخر .... ( و در آخر ) نعم

عروس فمنيست: يعني چي؟! چه معني داره همش ما بگيم بله ... چقدر زن بايد تو سري خور باشه چرا همش از ما سؤال مي پرسن ! ... يه بار هم از اين مجسمه بلاهت (اشاره به داماد) بپرسين ... (اصولا اين قوم فمنيست جنبه ندارن که بهشون احترام بذارن و يه چيزي ازشون بپرسن ... 

+نوشته شده در جمعه چهارم شهریور 1390ساعت7:55توسط محدثه | |

شنبه: همون لحظه که وارد دانشکده شدم متوجه نگاه سنگینش شدم. هرکجا می رفتم اونو می دیدم. یکبار که از جلوی هم در اومدیم نزدیک بود به هم بخوریم صداشو نازک کردو گفت: ببخشید.
من که میدونم منظورش چی بود. تازه ساعت 5/9 هم که داشتم بورد رو میخوندم اومد پشت سرم شروع به خوندن بورد کرد. آره دقیقا می دونم منظورش چیه. اون میخواد زن من بشه.
بچه ها میگفتن اسمش مریمه. از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون تصمیم گرفتم باهاش ازدواج کنم.

یکشنبه: امروز ساعت 9 به دانشکده رفتم. موقع رفتن تو سرویس یه خانومی پشت سرم نشسته بود و با رفیقش می گفتن ومی خندیدن. تازه به من گفت ببخشید آقا میشه شیشه پنجرتونو ببندین. من که میدونم منظورش چی بود. اسمش رو میدونستم اسمش نرگسه.
مثل روز معلوم بود که با این خنده هاش میخواد دل منو نرم کنه که بگیرمش. راستیتش منم از اون بدم نمیاد. از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون تصمیم گرفتم با نرگس هم ازدواج کنم
.

دوشنبه: امروز به محض اینکه وارد دانشکده شدم سر کلاس رفتم. بعد از کلاس مینا یکی از همکلاسیهام جزوه منو ازم خواست. من که میدونم منظورش چی بود. حتما مینا هم علاقه داره با من ازدواج کنه. راستیتش منم ازش بدم نمی آد. از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون تصمیم گرفتم با مینا هم ازدواج کنم.

سه شنبه: امروز اصلا روز خوبی نبود. نه از مریم خبری بود نه از نرگس نه از مینا. فقط یکی ازم پرسید آقا ببخشید امور دانشجویی کجاست؟ من که میدونستم منظورش چی بود. ولی تصمیم نگرفتم باهاش ازدواج کنم چون کیفش آبی بود احتمالا استقلالیه.
وقتی جریان رو به دوستم گفتم به من گفت: ای بابا! بدبخت منظوری نداشته. ولی من میدونم رفیقم به ارتباط بالای من با دخترا حسودیش میشه حالا به کوری چشم دوستم هم که شده هرطور شده با این یکی هم ازدواج می کنم.

چهارشنبه: امروز وقتی داشتم وارد سلف می شدم یک مرتبه متوجه شدم که از دانشگاه آزاد ساوه به دانشگاه ما اردو اومدند. یکی از دخترای اردو از من پرسید ببخشيد آقا! دانشکده پرستاری کجاست؟ من که می دونستم منظورش چیه. اما تو کار درستی خودم موندم که چطور این دختر ساوجی هم منو شناخته و به من علاقه پیدا کرده. حیف اسمش رو نفهمیدم. راستیتش از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون تصمیم گرفتم هرطور شده پیداش کنم و باهاش ازدواج کنم. طفلکی گناه داره از عشق من پیر می شه.

پنج شنبه: یکی از دوستای هم دانشکده ایم به نام احمد منو به تریا دعوت کرد. من که میدونستم منظورش از این نوشابه خریدن چیه. میخواد که من بی خیال مینا بشم. راستش از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون عمرا قبول کنم.

جمعه: امروز صبح در خواب شیرینی بودم که داشتم خواب عروسی بزرگ خودم رو می دیدم. عجب شکوه و عظمتی بود داشتم انگشتم رو توی کاسه عسل فرو می کردم که... مادرم یکهو از خواب بیدارم کرد و گفت که برم چند تا نون بگیرم. وقتی تو صف نانوایی بودم دختر خانومی ازمن پرسید ببخشید آقا صف پنج تایی ها کدومه؟
من که میدونم منظورش چی بود اما عمرا اگه باهاش ازدواج کنم. راستش از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون من از دختری که به نانوایی بیاد زیاد خوشم نمی آد
.

شنبه: امروز صبح زود از خواب بیدار شدم صبحانه را خوردم و اومدم که راه بیفتم که مادرم گفت: نمی خواد بری دانشگاه. امروز نوار مغزت آماده است برو از بیمارستان بگیر. راستش از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون مردم میگن من مشکل روانی دارم.
وقتی به بیمارستان رسیدم از خانوم مسئول آزمایشگاه جواب نوار مغزم رو خواستم. به من گفت آقا لطفا چند دقیقه صبر کنید. من که میدونستم منظورش چی بود...

+نوشته شده در جمعه چهارم شهریور 1390ساعت7:52توسط محدثه | |

معادله ۱

انسان = خواب + خوراک + کار + تفریح

الاغ = خواب + خوراک

پس

انسان = الاغ + کار + تفریح

و بنابراین

انسان - تفریح = الاغ + کار

بعبارت دیگر

انسانی که تفریح نداره = الاغیه که فقط کار می کنه



معادله ۲

مرد = خواب + خوراک + درآمد

الاغ = خواب + خوراک

پس

مرد = الاغ + درآمد

و بنابراین

مرد - درآمد = الاغ

بعبارت دیگر

مردی که درآمد ندارد = الاغیه که فقط می خوره و می خوابه


معادله ۳

زن = خواب + خوراک + خرج پول

الاغ = خواب + خوراک

پس

زن = الاغ + خرج پول

و بنابراین

زن - خرج پول = الاغ

بعبارت دیگر

زنی که پول خرج نمی کنه = الاغیه که فقط می خوره و می خوابه



نتیجه گیری:

از معادلات ۲و۳ داریم:

مردی که درآمد ندارد = زنی که پول خرج نمی کند

پس:

فرض منطقی ۱: مردها درآمد دارند تا نگذارند زنها تبدیل به الاغ شوند.

و

فرض منطقی ۲: زنها پول خرج می کنند تا نگذارند مردها تبدیل به الاغ شوند.


بنابرین داریم ...

مرد + زن = الاغ + درآمد + الاغ + خرج پول


و از فرضهای ۱و۲ نتیجه منطقی و اخلاقی میگیریم که:


مرد + زن = ۲ الاغی که با هم به خوشی زندگی می کنند!

+نوشته شده در پنجشنبه سوم شهریور 1390ساعت3:26توسط محدثه | |

 

 

چقدر دلم هوایت را میکند حالا که دیگر هوایم را نداری...

 

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390ساعت3:6توسط محدثه | |

مادر یعنی به تعداد همه روزهای گذشته ی من، صبوری

مادر یعنی به تعداد همه روزهای آینده ی من، دلواپسی

مادر یعنی به تعداد آرامش همه خوابهای کودکانه ی من، بیداری

و روز مادر  یعنی...

بهانه بوسیدن خستگی دستهایی که عمری به پای بالیدن من چروک شد

روز مادر یعنی بهانه ی در آغوش کشیدن کسی

که نوازشگر همه ی سالهای دلتنگیم بود

روز مادر یعنی باز هم بهانه مادر گرفتن

مادرم روزت مبارک

+نوشته شده در دوشنبه دوم خرداد 1390ساعت22:25توسط محدثه | |

 

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم ، خیره به دنبال تو گشتم .

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم ،

شدم آن عاشق دیوانه که بودم.

 

در نهانخانه ی جانم گل یاد تو درخشید.

باغ صد خاطره خندید ،

عطر صد خاطره پیچید .

یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم ،

پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم.

 

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم.  

 

تو ، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت ،

من همه محو تماشای نگاهت.

 

آسمان صاف و شب آرام ،

بخت خندان و زمان رام .

خوشه ی ماه فرو ریخته در آب ،

شاخه ها دست بر آورده به مهتاب .

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ .

 

یادم آید تو به من گفتی : «ز این عشق حذر کن !

لحظه ای چند بر این آب نظر کم !

آب آئینه ی عشق گذران است .

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است ،

باش فردا ، که دلت با دگران است !

تا فراموش کنی ، چندی ازین شهر سفر کن !»

 

با تو گفتم :«حذر از عشق؟ـــ ندانم

سفر از پیش ؟ تو هر گز نتوانم .

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد ،

چون کبوتر روی بام تو نشستم ،

تو به من سنگ زدی ، من نه رمیدم ، نه گسستم .»

 

 باز گفتم که : « تو صیادی و من آهوی دشتم ،

ـــ تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم ـــ 

حذر از عشق ندانم ،

سفر از پیش تو هرگز نتوانم ، نتوانم .»

 

 اشکی از شاخه فرو ریخت ،

مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت ...

اشک در چشم تو لرزید ،

ماه بر عشق تو خندید .

 

 یادم آیدکه : دگر از تو جوابی نشنیدم .

پای در دامن اندوه کشیدم .

نگسستم ، نه رمیدم .

 

 رفت در ظلمت غم ، آن شب و شب های دگر هم ،

نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم ،

نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم .

 

 بی تو ، اما ، با چه حالی من از آن کوچه گذشتم ...

                                                                  

  فریدون مشیری ، اردیبهشت ۱۳۳۹

 

+نوشته شده در یکشنبه نوزدهم دی 1389ساعت11:32توسط محدثه | |

 

سلام

بعد یه مدت نسبتا طولانی اومدم اما با یه متن قشنگ

لطفا تا اخرش بخونید

 

 

 

 

بخــوان  مــا را منم پروردگــارت ،

                     خالقت از ذره ای ناچیز ،

 صدایم كن ، مرا 

                      آموزگار قادر خود را ! قلم را ، علم را، من هدیه ات كردم .

 بخوان ما را منم معشوق زیبایت

                    ، منم نزدیك تر از تو به تو ،

                                                         اینك صدایــم كــن ،

                                                                رهــا كن غیر ما را ، سوی ما بازآ !  

منم پروردگار پاك بی همتا ، منم زیبا ، كه زیبا بنده ام را دوست می دارم !

تو بگشا گوش دل ، پروردگارت با تو می گوید !

 تو را در بیكران دنیای تنهایان ، رهایت من نخواهم كرد !

 بساط روزی خود را به من بسپار ،

رها كن غصه ی یك لقمه نان و آب فردا را !

 تو راه بندگی طی كن عزیزا ، من خدایی خوب می دانم .

 تو دعوت كن مرا برخود ،

                         به اشكی ،

                                    یا خدایی ، میهمانم كن ،

                                                  كه من چشمان اشك آلوده ات را دوست می دارم .

طلب كن خالق خود را ،

         بجو ما را ،

             تو خواهی یافت كه عاشق میشوی برما ،

                                           و عاشق می شوم بر تو !

                                                                   كه وصل عاشق و معشوق هم !

                                   آهسته می گویم ؛ خدائی عالمی دارد .

قسم برعاشقان پاك با ایمان ،

 قسم بر روز ،

 هنگامی كه عالم را بگیرد نور ،

 قسم بر اختران روشن اما دور ،

رهایت من نخواهم كرد !

 بخوان ما را !

كه می گوید كه تو خواندن نمی دانی ؟

تو بگشا لب ، تو غیر از ما ، خدای دیگری داری ؟

رها كن غیر ما را ،

آشتی كن با خدای خود ، تو غیر از ما چه می جوئی ؟

 تو با هر كس به جز با ما ، چه می گویی ؟ و تو بی من چه داری ؟ هیچ !

بگو با من چه كم داری ؟ عزیزم ، هیچ !

 هزاران كهكشان و كوه و دریا را ، و خورشید و گیاه و نور و هستی را ،

 برای جلوه ی خود آفریدم من !

ولــی وقتــی تــو را من آفریـدم برخــودم احسنت مـی گفتم !

 تویی زیباتر از خورشید زیبایم ،

تویی والاترین مهمان دنیایم ، كه دنیا بی توچیزی چون تو را كم داشت !

تو ای محبوب تر مهمان دنیایم ! نمیخوانی چرا ما را ؟

مگر كس ، با خدایش قهر میگردد ؟

 هزاران توبه ات را گر چه بشكستی ،

 ببینم ! من تو را از درگهم راندم ؟

 اگر در روزگار سختی ات خواندی مرا ، اما به روز شادیت ، یك لحظه هم یادم نمیكردی !

 به رویت هیچ آوردم ؟؟

كه می ترساندت از من ؟؟

رها كن آن خدای دور ! آن نامهربان معبود ، آن مخلوق خود را !

با زبان بسته ات كاری ندارم ، لیك غوغای دل بشكسته ات را من شنیدم .

غریب این زمین خاكی ام ،

 آیا عزیزم ! حاجتی داری ؟

 تو ای از ماكنون برگشته ای اما كلام آشتی را تو نمی دانی ؟

ببینم ! چشمهای خیست آیا ، گفته ای دارند ؟

 بخوان ما را !

بگردان قبله ات را سوی مــا ،اینك وضویی كن .

 خجالت می كشی از من ؟

     بــگو ، جــز من ، كس دیگر نمی فهمد ؟

 به نجوایی صدایم كن ، بدان آغوش من باز است ،

 برای درك آغوشم ،شروع كن ، یك قدم با تو ، تمــام گــامهای باقی اش بــا مـن ....

 بخوان ما را .......

+نوشته شده در شنبه سیزدهم آذر 1389ساعت1:58توسط محدثه | |

راهبی در نزدیكی معبد زندگی می كرد. در خانه رو به رویش، یك روسپی اقامت داشت. راهب كه می دید مردان زیادی به آن خانه رفت و آمد دارند، تصمیم گرفت با او صحبت كند.زن را سرزنش كرد: "تو بسیار گناهكاری.روز و شب به خدا بی‌احترامی می كنی. چرا دست از این كار نمی‌كشی؟ چرا كمی به زندگی بعد از مرگت فكر نمی كنی؟"زن به شدّت از گفته های راهب شرمنده شد و از صمیم قلب به درگاه خدا دعا كرد و بخشایش خواست. همچنین از خدای قادر متعال خواست كه راه تازه ای برای امرار معاش به او نشان دهد.امّا راه دیگری برای امرار معاش پیدا نكرد. بعد از یك هفته گرسنگی دوباره به روسپیگری پرداخت.امّا هر بار كه بدن خود را به بیگانه ای تسلیم می كرد، از درگاه خدا آمرزش می خواست.راهب كه از بی اعتنایی زن نسبت به اندرز او خشمگین شده بود، فكر كرد: "از حالا تا روز مرگ این گناهكار می شمرم كه چند مرد وارد آن خانه شده اند."و از آن روز كار دیگری نكرد جز اینكه زندگی آن روسپی را زیر نظر بگیرد. هر مردی كه وارد خانه او میشد، راهب هم ریگی بر ریگ های دیگر می گذاشت.مدّتی گذشت. راهب دوباره روسپی را صدا زد و گفت: "این كوه سنگ را می بینی؟ هر كدام از این سنگ‌ها نماینده یكی از گناهان كبیره‌ایست كه انجام داده‌ای، آن هم بعد از هشدار من. دوباره می گویم: مراقب اعمالت باش!" زن به لرزه افتاد. فهمید گناهانش چقدر انباشته شده است. به خانه برگشت، اشك پشیمانی ریخت و دعا كرد: "پروردگارا ! كی رحمت تو مرا از این زندگی مشقّت بار آزاد می كند؟"خداوند دعایش را پذیرفت. همان روز، فرشته مرگ ظاهر شد و جان او را گرفت. فرشته مرگ به دستور خدا، از خیابان عبور كرد و جان راهب را هم گرفت و با خود برد.روح روسپی بی درنگ به بهشت رفت، امّا شیاطین، روح راهب را به دوزخ بردند. در راه راهب دید كه چه بر روسپی گذشته است و شكوه كرد: "خدایا ! این عدالت است ؟ من كه تمام زندگی ام را در فقر و اخلاص گذرانده‌ام، به دوزخ می روم و آن روسپی كه فقط گناه كرده، به بهشت می رود !"یكی از فرشته ها پاسخ داد: "تصمیمات خداوند همواره عادلانه است. تو فكر می كردی كه عشق خدا یعنی فضولی در رفتار دیگران. هنگامی كه تو قلبت را سرشار از گناه فضولی می كردی، این زن روز و شب دعا می كرد. روح او، پس از گریستن، چنان سبك می شد كه می توانستیم او را تا بهشت بالا ببریم. امّا آن ریگ ها چنان روح تو را سنگین كرده بودند كه نتوانستیم تو را بالا ببریم."

+نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت3:4توسط محدثه | |


 

شعر ای وای مادرم که استاد شهریار به مناسبت از دست دادن مادرش سروده است.

 

آهسته باز از بغل پله ها گذشت
در فکر آش و سبزی بیمار خویش بود
اما گرفته دور و برش هاله ئی سیاه
او مرده است و باز پرستار حال ماست
در زندگی ما همه جا وول میخورد
هر کنج خانه صحنه ئی از داستان اوست
در ختم خویش هم بسر کار خویش بود
بیچاره مادرم
هر روز میگذشت از این زیر پله ها
آهسته تا بهم نزند خواب ناز من
امروز هم گذشت
در باز و بسته شد
با پشت خم از این بغل کوچه میرود
چادر نماز فلفلی انداخته بسر
کفش چروک خورده و جوراب وصله دار
او فکر بچه هاست
هرجا شده هویج هم امروز میخرد
بیچاره پیرزن ، همه برف است کوچه ها
او از میان کلفت و نوکر ز شهر خویش
آمد بجستجوی من و سرنوشت من
آمد چهار طفل دگر هم بزرگ کرد
آمد که پیت نفت گرفته بزیر بال
هر شب در آید از در یک خانه فقیر
روشن کند چراغ یکی عشق نیمه جان
او را گذشته ایست ، سزاوار احترام :
تبریز ما ! بدور نمای قدیم شهر
در ( باغ بیشه ) خانه مردی است باخدا
هر صحن و هر سراچه یکی دادگستری است
اینجا بداد ناله مظلوم میرسند
اینجا کفیل خرج موکل بود وکیل
مزد و درآمدش همه صرف رفاه خلق
در ، باز و سفره ، پهن
بر سفره اش چه گرسنه ها سیر میشوند
یک زن مدیر گردش این چرخ و دستگاه
او مادر من است
انصاف میدهم که پدر رادمرد بود
با آنهمه درآمد سرشارش از حلال
روزی که مرد ، روزی یکسال خود نداشت
اما قطارهای پر از زاد آخرت
وز پی هنوز قافله های دعای خیر
این مادر از چنان پدری یادگار بود
تنها نه مادر من و درماندگان خیل
او یک چراغ روشن ایل و قبیله بود
خاموش شد دریغ
نه ، او نمرده ، میشنوم من صدای او
با بچه ها هنوز سر و کله میزند
ناهید ، لال شو
بیژن ، برو کنار
کفگیر بی صدا
دارد برای ناخوش خود آش میپزد
او مرد و در کنار پدر زیر خاک رفت
اقوامش آمدند پی سر سلامتی
یک ختم هم گرفته شد و پر بدک نبود
بسیار تسلیت که بما عرضه داشتند
لطف شما زیاد
اما ندای قلب بگوشم همیشه گفت :
این حرفها برای تو مادر نمیشود .
پس این که بود ؟
دیشب لحاف رد شده بر روی من کشید
لیوان آب از بغل من کنار زد ،
در نصفه های شب .
یک خواب سهمناک و پریدم بحال تب
نزدیکهای صبح
او زیر پای من اینجا نشسته بود
آهسته با خدا ،‌
راز و نیاز داشت
نه ، او نمرده است .
نه او نمرده است که من زنده ام هنوز
او زنده است در غم و شعر و خیال من
میراث شاعرانه من هرچه هست از اوست
کانون مهر و ماه مگر میشود خموش
آن شیرزن بمیرد ؟ او شهریار زاد
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد بعشق
او با ترانه های محلی که میسرود
با قصه های دلکش و زیبا که یاد داشت
از عهد گاهواره که بندش کشید و بست
اعصاب من بساز و نوا کوک کرده بود
او شعر و نغمه در دل و جانم بخنده کاشت
وانگه باشکهای خود آن کشته آب داد
لرزید و برق زد بمن آن اهتزاز روح
وز اهتزاز روح گرفتم هوای ناز
تا ساختم برای خود از عشق عالمی
او پنجسال کرد پرستاری مریض
در اشک و خون نشست و پسر را نجات داد
اما پسر چه کرد برای تو ؟ هیچ ، هیچ
تنها مریضخانه ، بامید دیگران
یکروز هم خبر : که بیا او تمام کرد .
در راه قم بهرچه گذشتم عبوس بود
پیچید کوه و فحش بمن داد و دور شد
صحرا همه خطوط کج و کوله و سیاه
طوماز سرنوشت و خبرهای سهمگین
دریاچه هم بحال من از دور میگریست
تنها طواف دور ضریح و یکی نماز
یک اشک هم بسوره یاسین چکید
مادر بخاک رفت .
آنشب پدر بخواب من آمد ، صداش کرد
او هم جواب داد
یک دود هم گرفت بدور چراغ ماه
معلوم شد که مادره از دست رفتنی است
اما پدر بغرفه باغی نشسته بود
شاید که جان او بجهان بلند برد
آنجا که زندگی ،‌ ستم و درد و رنج نیست
این هم پسر ، که بدرقه اش میکند بگور
یک قطره اشک ، مزد همه زجرهای او
اما خلاص میشود از سرنوشت من
مادر بخواب ، خوش
منزل مبارکت .
آینده بود و قصه بیمادری من
ناگاه ضجه ئی که بهم زد سکوت مرگ
من میدویدم از وسط قبرها برون
او بود و سر بناله برآورده از مغاک
خود را بضعف از پی من باز میکشید
دیوانه و رمیده ، دویدم بایستگاه
خود را بهم فشرده خزیدم میان جمع
ترسان ز پشت شیشه در آخرین نگاه
باز آن سفیدپوش و همان کوشش و تلاش
چشمان نیمه باز :
از من جدا مشو
میآمدیم و کله من گیج و منگ بود
انگار جیوه در دل من آب میکنند
پیچیده صحنه های زمین و زمان بهم
خاموش و خوفناک همه میگریختند
میگشت آسمان که بکوبد بمغز من
دنیا به پیش چشم گنهکار من سیاه
وز هر شکاف و رخنه ماشین غریو باد
یک ناله ضعیف هم از پی دوان دوان
میآمد و بمغز من آهسته میخلید :
تنها شدی پسر .
باز آمدم بخانه چه حالی ! نگفتنی
دیدم نشسته مثل همیشه کنار حوض
پیراهن پلید مرا باز شسته بود
انگار خنده کرد ولی دلشکسته بود :
بردی مرا بخاک کردی و آمدی ؟
تنها نمیگذارمت ای بینوا پسر
میخواستم بخنده درآیم ز اشتباه
اما خیال بود
ای وای مادرم

 

+نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت2:35توسط محدثه | |

تو را به جاي همه کساني که نمي شناختم دوست مي دارم
تو را به جاي همه روزگاراني که نمي زيسته ام دوست مي دارم
براي خاطر عطر گستره ي بيکران و براي خاطر عطر نان گرم
براي خاطر برفي که آب مي شود، براي نخستين گل
براي خاطر جانوران پاکي که آدمي نمي رماندشان
تو را براي دوست داشتن دوست مي دارم
تو را به جاي همه کساني که دوست نمي دارم دوست مي دارم
جز تو، که مرا منعکس تواند کرد؟ من خود، خويشتن را بس اندک مي بينيم.
بي تو جز گستره يي بي کرانه نمي بينيم
ميان گذشته و امروز.
از جدار آيينه ي خويش گذشتن نتوانستم
مي بايست تا زندگي را لغت به لغت فراگيرم
راست از آن گونه که لغت به لغت از يادش مي برند.
تو را دوست مي دارم براي خاطر فرزانه گي ات که از آن من نيست
تو را به خاطر سلامت
به رغم همه آن چيزها که جز وهمي نيست دوست دارم
براي خاطر اين قلب جاوداني که بازش نمي دارم
تو مي پنداري که شکي، به حال آن به جز دليلي نيست
تو همان آفتاب بزرگي که در سر من بالا مي رود
بدان هنگام که از خويشتن در اطمينانم

 

پل الوار. ترجمه احمد شاملو

+نوشته شده در جمعه دهم اسفند 1386ساعت14:22توسط محدثه | |