|
عروس عادي: با اجازه بزرگترها بله (اين اصولا مثل بچه آدم بله رو ميگه و قال قضيه رو ميکنه.)
شنبه: همون لحظه که وارد دانشکده شدم متوجه نگاه سنگینش شدم. هرکجا می رفتم اونو می دیدم. یکبار که از جلوی هم در اومدیم نزدیک بود به هم بخوریم صداشو نازک کردو گفت: ببخشید.
معادله ۱
چقدر دلم هوایت را میکند حالا که دیگر هوایم را نداری...
مادر یعنی به تعداد همه روزهای گذشته ی من، صبوری مادر یعنی به تعداد همه روزهای آینده ی من، دلواپسی مادر یعنی به تعداد آرامش همه خوابهای کودکانه ی من، بیداری و روز مادر یعنی... بهانه بوسیدن خستگی دستهایی که عمری به پای بالیدن من چروک شد روز مادر یعنی بهانه ی در آغوش کشیدن کسی که نوازشگر همه ی سالهای دلتنگیم بود روز مادر یعنی باز هم بهانه مادر گرفتن مادرم روزت مبارک
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم همه تن چشم شدم ، خیره به دنبال تو گشتم . شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم ، شدم آن عاشق دیوانه که بودم. در نهانخانه ی جانم گل یاد تو درخشید. باغ صد خاطره خندید ، عطر صد خاطره پیچید . یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم ، پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم. ساعتی بر لب آن جوی نشستیم. تو ، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت ، من همه محو تماشای نگاهت. آسمان صاف و شب آرام ، بخت خندان و زمان رام . خوشه ی ماه فرو ریخته در آب ، شاخه ها دست بر آورده به مهتاب . شب و صحرا و گل و سنگ همه دل داده به آواز شباهنگ . یادم آید تو به من گفتی : «ز این عشق حذر کن ! لحظه ای چند بر این آب نظر کم ! آب آئینه ی عشق گذران است . تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است ، باش فردا ، که دلت با دگران است ! تا فراموش کنی ، چندی ازین شهر سفر کن !» با تو گفتم :«حذر از عشق؟ـــ ندانم سفر از پیش ؟ تو هر گز نتوانم . روز اول که دل من به تمنای تو پر زد ، چون کبوتر روی بام تو نشستم ، تو به من سنگ زدی ، من نه رمیدم ، نه گسستم .» باز گفتم که : « تو صیادی و من آهوی دشتم ، ـــ تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم ـــ حذر از عشق ندانم ، سفر از پیش تو هرگز نتوانم ، نتوانم .» اشکی از شاخه فرو ریخت ، مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت ... اشک در چشم تو لرزید ، ماه بر عشق تو خندید . یادم آیدکه : دگر از تو جوابی نشنیدم . پای در دامن اندوه کشیدم . نگسستم ، نه رمیدم . رفت در ظلمت غم ، آن شب و شب های دگر هم ، نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم ، نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم . بی تو ، اما ، با چه حالی من از آن کوچه گذشتم ... فریدون مشیری ، اردیبهشت ۱۳۳۹
سلام بعد یه مدت نسبتا طولانی اومدم اما با یه متن قشنگ لطفا تا اخرش بخونید بخــوان مــا را منم پروردگــارت ، خالقت از ذره ای ناچیز ، صدایم كن ، مرا آموزگار قادر خود را ! قلم را ، علم را، من هدیه ات كردم . بخوان ما را منم معشوق زیبایت ، منم نزدیك تر از تو به تو ، اینك صدایــم كــن ، رهــا كن غیر ما را ، سوی ما بازآ ! منم پروردگار پاك بی همتا ، منم زیبا ، كه زیبا بنده ام را دوست می دارم ! تو بگشا گوش دل ، پروردگارت با تو می گوید ! تو را در بیكران دنیای تنهایان ، رهایت من نخواهم كرد ! بساط روزی خود را به من بسپار ، رها كن غصه ی یك لقمه نان و آب فردا را ! تو راه بندگی طی كن عزیزا ، من خدایی خوب می دانم . تو دعوت كن مرا برخود ، به اشكی ، یا خدایی ، میهمانم كن ، كه من چشمان اشك آلوده ات را دوست می دارم . طلب كن خالق خود را ، بجو ما را ، تو خواهی یافت كه عاشق میشوی برما ، و عاشق می شوم بر تو ! كه وصل عاشق و معشوق هم ! آهسته می گویم ؛ خدائی عالمی دارد . قسم برعاشقان پاك با ایمان ، قسم بر روز ، هنگامی كه عالم را بگیرد نور ، قسم بر اختران روشن اما دور ، رهایت من نخواهم كرد ! بخوان ما را ! كه می گوید كه تو خواندن نمی دانی ؟ تو بگشا لب ، تو غیر از ما ، خدای دیگری داری ؟ رها كن غیر ما را ، آشتی كن با خدای خود ، تو غیر از ما چه می جوئی ؟ تو با هر كس به جز با ما ، چه می گویی ؟ و تو بی من چه داری ؟ هیچ ! بگو با من چه كم داری ؟ عزیزم ، هیچ ! هزاران كهكشان و كوه و دریا را ، و خورشید و گیاه و نور و هستی را ، برای جلوه ی خود آفریدم من ! ولــی وقتــی تــو را من آفریـدم برخــودم احسنت مـی گفتم ! تویی زیباتر از خورشید زیبایم ، تویی والاترین مهمان دنیایم ، كه دنیا بی توچیزی چون تو را كم داشت ! تو ای محبوب تر مهمان دنیایم ! نمیخوانی چرا ما را ؟ مگر كس ، با خدایش قهر میگردد ؟ هزاران توبه ات را گر چه بشكستی ، ببینم ! من تو را از درگهم راندم ؟ اگر در روزگار سختی ات خواندی مرا ، اما به روز شادیت ، یك لحظه هم یادم نمیكردی ! به رویت هیچ آوردم ؟؟ كه می ترساندت از من ؟؟ رها كن آن خدای دور ! آن نامهربان معبود ، آن مخلوق خود را ! با زبان بسته ات كاری ندارم ، لیك غوغای دل بشكسته ات را من شنیدم . غریب این زمین خاكی ام ، آیا عزیزم ! حاجتی داری ؟ تو ای از ماكنون برگشته ای اما كلام آشتی را تو نمی دانی ؟ ببینم ! چشمهای خیست آیا ، گفته ای دارند ؟ بخوان ما را ! بگردان قبله ات را سوی مــا ،اینك وضویی كن . خجالت می كشی از من ؟ بــگو ، جــز من ، كس دیگر نمی فهمد ؟ به نجوایی صدایم كن ، بدان آغوش من باز است ، برای درك آغوشم ،شروع كن ، یك قدم با تو ، تمــام گــامهای باقی اش بــا مـن .... بخوان ما را .......
راهبی در نزدیكی معبد زندگی می كرد. در خانه رو به رویش، یك روسپی اقامت داشت. راهب كه می دید مردان زیادی به آن خانه رفت و آمد دارند، تصمیم گرفت با او صحبت كند.زن را سرزنش كرد: "تو بسیار گناهكاری.روز و شب به خدا بیاحترامی می كنی. چرا دست از این كار نمیكشی؟ چرا كمی به زندگی بعد از مرگت فكر نمی كنی؟"زن به شدّت از گفته های راهب شرمنده شد و از صمیم قلب به درگاه خدا دعا كرد و بخشایش خواست. همچنین از خدای قادر متعال خواست كه راه تازه ای برای امرار معاش به او نشان دهد.امّا راه دیگری برای امرار معاش پیدا نكرد. بعد از یك هفته گرسنگی دوباره به روسپیگری پرداخت.امّا هر بار كه بدن خود را به بیگانه ای تسلیم می كرد، از درگاه خدا آمرزش می خواست.راهب كه از بی اعتنایی زن نسبت به اندرز او خشمگین شده بود، فكر كرد: "از حالا تا روز مرگ این گناهكار می شمرم كه چند مرد وارد آن خانه شده اند."و از آن روز كار دیگری نكرد جز اینكه زندگی آن روسپی را زیر نظر بگیرد. هر مردی كه وارد خانه او میشد، راهب هم ریگی بر ریگ های دیگر می گذاشت.مدّتی گذشت. راهب دوباره روسپی را صدا زد و گفت: "این كوه سنگ را می بینی؟ هر كدام از این سنگها نماینده یكی از گناهان كبیرهایست كه انجام دادهای، آن هم بعد از هشدار من. دوباره می گویم: مراقب اعمالت باش!" زن به لرزه افتاد. فهمید گناهانش چقدر انباشته شده است. به خانه برگشت، اشك پشیمانی ریخت و دعا كرد: "پروردگارا ! كی رحمت تو مرا از این زندگی مشقّت بار آزاد می كند؟"خداوند دعایش را پذیرفت. همان روز، فرشته مرگ ظاهر شد و جان او را گرفت. فرشته مرگ به دستور خدا، از خیابان عبور كرد و جان راهب را هم گرفت و با خود برد.روح روسپی بی درنگ به بهشت رفت، امّا شیاطین، روح راهب را به دوزخ بردند. در راه راهب دید كه چه بر روسپی گذشته است و شكوه كرد: "خدایا ! این عدالت است ؟ من كه تمام زندگی ام را در فقر و اخلاص گذراندهام، به دوزخ می روم و آن روسپی كه فقط گناه كرده، به بهشت می رود !"یكی از فرشته ها پاسخ داد: "تصمیمات خداوند همواره عادلانه است. تو فكر می كردی كه عشق خدا یعنی فضولی در رفتار دیگران. هنگامی كه تو قلبت را سرشار از گناه فضولی می كردی، این زن روز و شب دعا می كرد. روح او، پس از گریستن، چنان سبك می شد كه می توانستیم او را تا بهشت بالا ببریم. امّا آن ریگ ها چنان روح تو را سنگین كرده بودند كه نتوانستیم تو را بالا ببریم."
شعر ای وای مادرم که استاد شهریار به مناسبت از دست دادن مادرش سروده است. آهسته باز از بغل پله ها گذشت
تو را به جاي همه کساني که نمي شناختم دوست مي دارم پل الوار. ترجمه احمد شاملو
|
About![]()
Home
|